
جان به لب و خون به جگر آتش عشق تو دگر هوش و هواس از سر من برده مهر خموشي به لبم خورده داد تويي ، گوش منم ، زخم خُورم دم نزنم تا تو طبيب دل بيمار شي ، تب بكنم تا تو پرستار شي عشق به ديوانگي و چون و چنان نيست عشق تمنّاي وصال از دل و جان نيست عشق در آميختن آتش و آب است ميان درگيري بيداري و خواب است ناز تويي ساز تويي ، هر چه بگم باز تويي سر به بيابان زده باز آمدم با دلي پر قصّه و راز آمدم آب تويي ، باد تويي ، حيله صياد تويي خانه رويايي من دام توست اين دل درنده فقط رام توست عشق به ديوانگي و چون و چنان نيست عشق تمنّاي وصال از دل و جان نيست عشق در آميختن آتش و آب است ميان درگيري بيداري و خواب است