
روزی کنار من ، در اوج سرمستی پیمان عشقت را ، از جان و دل بستی در خلوتی یکدم ، بی یاد من هرگز تنها نبودی که ، بس عاشقم هستی اما به یکباره روزی دلت سنگ شد نور وفای چشمان تو بی رنگ شد رفتی و با عشقت ، دنیای من بردی نور امیدُ از ، فردای من بردی من در خیال تو ، هر لحظه بی تابم از شدت این درد ، شب ها نمیخوابم از تو فقط این درد ، میراث من بوده قلبم در این آتش ، یکدم نیاسوده دلتنگ چشمانت ، بی وقفه میبارم می ارزد اینگونه ، خود را بیازارم بنگر که جز عشقت ، در باور من نیست زخمای قلب من ، از تیغ دشمن نیست اما به یکباره روزی دلت سنگ شد نور وفای چشمان تو بی رنگ شد رفتی و با عشقت ، دنیای من بردی نور امیدُ از ، فردای من بردی من در خیال تو ، هر لحظه بی تابم از شدت این درد ، شب ها نمیخوابم از تو فقط این درد ، میراث من بوده قلبم در این آتش ، یکدم نیاسوده